تبليغاتX
خاکستر عشق - حکایت ..






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


خاکستر عشق

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.زندگی را تماشا می کرد.رفتن و ردپای آنرا و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون , به در و دیوار دل می بندند.جغد اما می دانست که سنگها ترک می خورند,ستونها فرو میریزند,درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند.او بارها و بارها تاج های شکسته وغرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود.او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریش می خواند.وفکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد شد.

آواز جغد را که شنید گفت : بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی.آدمها آوازت را دوست ندارند.غمگینشان می کنی.می گویند بد یمنی و بدشگون و جز خبر بد چیزی نداری

قلب جغد پیر شکست.

سکوت او آسمان را افسرده کرد آن وقت خدا به جغد گفت :

آواز خوان کنگره های خاکی من!پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمان گرفته

جغد گفت : خدایا آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.خدا گفت:

آوازهای تو بوی دل کندن می دهد وآدم ها عاشق دل بستن اند.دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ.تو مرغ تماشا و اندیشه ای.و ان که می بیند و می اندیشد به هیچ چیز دل نمی بندد.دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست.تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

جغد بخاطر خدا باز هم بر کنگره خاکی دنیا می خواند و آن کس که می فهمد می داند که آواز او پیغام خداست.

+نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت0:13توسط ستاره | |