تبليغاتX
خاکستر عشق






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


خاکستر عشق

 واقعا این دنیای دون چه ارزشی داره .میشه تمام عمر خسرو شکیبایی رو تو یه صفحه جا داد .وای به حال ما که سر و تهش ارزش یه نیم خط رو هم نداره .به همین سادگی اینم رفت خدا رحمتش کنه.

فاتحه لطفا البته اگه دوست دارید.

زندگينامه خسرو شكيبايي

در 


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت11:57توسط ستاره | |

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد، تو به من گفتي:

- ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت0:56توسط ستاره | |

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.زندگی را تماشا می کرد.رفتن و ردپای آنرا و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون , به در و دیوار دل می بندند.جغد اما می دانست که سنگها ترک می خورند,ستونها فرو میریزند,درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند.او بارها و بارها تاج های شکسته وغرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود.او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریش می خواند.وفکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد شد.

آواز جغد را که شنید گفت : بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی.آدمها آوازت را دوست ندارند.غمگینشان می کنی.می گویند بد یمنی و بدشگون و جز خبر بد چیزی نداری

قلب جغد پیر شکست.

سکوت او آسمان را افسرده کرد آن وقت خدا به جغد گفت :

آواز خوان کنگره های خاکی من!پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمان گرفته

جغد گفت : خدایا آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.خدا گفت:

آوازهای تو بوی دل کندن می دهد وآدم ها عاشق دل بستن اند.دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ.تو مرغ تماشا و اندیشه ای.و ان که می بیند و می اندیشد به هیچ چیز دل نمی بندد.دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست.تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

جغد بخاطر خدا باز هم بر کنگره خاکی دنیا می خواند و آن کس که می فهمد می داند که آواز او پیغام خداست.

+نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت0:13توسط ستاره | |

يك روز مسوول فروش ، منشی دفتر و مدير شركت برای ناهار به سمت سفره خانه ای قدم می زدند… یيهو يه چراغ جادو رو زمين پيدا می كنن و روی اون رو مالش ميدن و غول چراغ ظاهر ميشه… غوله ميگه: من برا هر كودوم از شوما يه آرزو برآورده می كونم.(حتما متوجه شدید که غوله اصفهانی بوده!)

منشی با کله می پره جلو و ميگه : « اول من ، اول من ، اول من!… من می خوام كه توی کیش باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيك ، هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم و یک کارت سوخت روزی ۱۰۲۴ لیتری داشته باشم »… شپرق ! غيب ميشه ! منشی رفت واسه کیش ..

بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: « حالا من ، حالا من! … من می خوام توی خزرشهر كنار ساحل لم بدم ، يه دلاک شخصی و يه منبع بی انتهای آب زرشک داشته باشم و تمام عمرم حال كنم »… شپترق ! غيب ميشه ! مسوول فروش هم ناپديد ميشه

بعد غول به مدير ميگه : حالا نوبت توءس … مدير ميگه : « من می خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شركت باشن!

نتيجه گیری اخلاقی: هميشه اجازه بده اول رئيست صحبت كنه.

+نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت18:40توسط ستاره | |

+نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت16:30توسط ستاره | |

       

  چه بگويم؟ سخني نيست.

مي وزد از سر اميد، نسيمي؛

ليك تا زمزمه اي ساز كند

در همه خلوت صحرا

به روش

ناروني نيست.

چه بگويم؟ سخني نيست.

***

پشت درهاي فرو بسته

شب از دشنه دشمني پر

به كنج انديشي

خاموش

نشسته ست.

بام ها

زيرفشار شب

كج،

كوچه

از آمدو رفت شب بد چشم سمج

خسته ست

***

چه بگويم ؟ سخني نيست.

در همه خلوت اين شهر،آوا

جز ز موشي كه دراند كفني

نيست.

ونذر اين ظلمت جا

جزسياهی نوحه ی مرده زني

نيست،

ورنسيمي جنبد

به رهش نجوا را

ناروني نيست.

چه بگويم؟

سخني نيست...

*****

+نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت17:0توسط ستاره | |

              

اگر فکر میکنید خسته و وامانده اید. خسته و وامانده هستید

اگر فکر میکنید جرات مواجه شدن و مبارزه کردن ندارید.جراتش را ندارید

اگر دوست دارید پیروز شوید ولی فکر میکنید که نمیتوانید به طور حتم پیروز نخواهید شد

اگر فکر میکنید شکست میخورید از همین الان شکست خورده اید

نقطه شروع موفقیت ارزوهای است که شخص در سر دارد:

و همه اینها به طرز فکر او بستگی دارد.

اگر فکر میکنید در مقام بالایی هستید در مقام بالایی قرار دارید

برای پیشرفت کردن و به درجات بالا رسیدن باید فکرهای بزرگی در سر داشته باشید.در میدان نبرد زندگی دیر یا زود همیشه کسانی پیروز میشوند که فکر میکنند میتوانند.نه انهای که قویترند و سریعتر عمل میکنند

بر گرفته از موفقیت

+نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت21:30توسط ستاره | |

                      

+نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت11:29توسط ستاره | |

   زيباترين واژه بر لبان آدمي واژه مادر است.

   مادر واژه ايست سرشار از اميد و عشق.

واژه اي شيرين و مهربان که از ژرفاي جان بر مي آيد.

                         روزت مبارک مادر

+نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت20:30توسط ستاره | |