تبليغاتX
خاکستر عشق






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


خاکستر عشق

گریه ی شبانه                

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خکسترم زبانه گرفت

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر

نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

امید عافیتم بود روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا

به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت

ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی

گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

 

هوشنگ ابتهاج (سایه)

توضیح اینکه فک کنم تو دبیرستان یه شعر از ابتهاج داشتیم ..در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند..

+نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت20:36توسط ستاره | |

+نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت16:52توسط ستاره | |

هرجايي كه هستيد و هر كاري كه مي كنيد براي خوتان است.

امروز شما هرچه باشید ویا هر چه در آینده به آن تبدیل گردید

موضوعي مربوط به خودتان است.

زندگي امروز شما مجموعه انتخاب ها،

تصميمات و اقداماتي است كه تا به حال كرده ايد

مي توانيد با تغيير دادن رفتار خود آينده تان را تغيير دهيد.

مي توانيد تصميمات جديد بگيريد ، انتخاب هاي جديد بكنيد ،

تا به كسي كه مي خواهيد بشويد تبديل گرديد و

به آنچه در زندگي مي خواهيد دست پيدا كنيد.

تنها محدوديت هايي كه ممكن است پيش روي شما باشد،

آنهائي هستند كه خودتان وضع مي كنيد.

مي توانيد با كنترل كردن افكار ، گفتار و كردار خود

به طوركامل سرنوشتتان را به دست بگيريد و به موفقيت برسيد.

واما موفقيت به مفهوم وسيع كلمه، توانائي

دستيابي به رؤياها، خواسته ها، ايده ها و هدفها،

در هر يك از زمينه هاي مهم زندگي ( مادي – معنوي ) است.

 

 تام (« تفکرـ ایمان ـمحبت»)             

+نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت16:11توسط ستاره | |

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد وخندانید !

یک نفر در آب دارد می سپارد جان،

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانائی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ می بندید

برکمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من ؟

یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره ، جامه تان بر تن

یک نفر در آب می خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می کوبد،

باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را از دور دیده

آب را بلیعده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون

می کند زین آب ها بیرون

گاه سر، گاه پا.

آی آدم ها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید،

می زند فریاد و امید کمک دارد

آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشائید

موج می کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده . بس مدهوش

می رود نعره زنان . وین بانگ باز از دور می آید

ـ آی آدم ها...!

و صدای باد هر دم دلگزاتر،

در صدای باد بانگ او رهاتر.

از میان آبهای دور و نزدیک

باز در گوش این ندا ها:

ـ" آی آدم ها"...!

+نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1387ساعت14:3توسط ستاره | |

+نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت0:17توسط ستاره | |

پرنده مردنی است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریک اند

چراغهای رابطه خاموش اند

کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است

 (فروغ فرخزاد)

+نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت20:0توسط ستاره | |