|
به نام آفرینشگر انسان و آگاهی هیچ چیز مثل تغییر، آدم را آرام نمی کند. آنهایی که جور دیگر می بینند و می اندیشند؛ معمولاً جوردیگرهم می گویند ومی نویسند ومی زیند.سطر و سخن مستوره ومسطوره ی ذاتی آدمی است. مولا می فرمود: « اذا تم العقل ، نقص الکلام !» هر چه عقل تمام تر،حرف و کلام کوتاه تر! بسا نبشته هایی کوتاه ، که نانبشته هایی بلند را در دل ودرون دارند؛ وبه تنهایی به رسایی یک کتاب اند. این شطح واره ها برای خوشتن، دنیایی دارند.دنیایی دیگر،در درون و دل همین دنیای همیشگی.دنیایی که در آن،«صندلی ها،از همه مودب تر مینشینند»؛ و «زرافه هایش آرزو می کنند که به جای گردن دراز بودن، ای کاش، آنها هم مثل بعضی از متنفذان گردن کلفت میتوانستند بود! ؛ و ماهی هایش،دردهاشان را با آب درمانی درمان می کنند؛ و نویسنده اش آن قدر مسؤولیت پذیر هست؛که اگر هم روزی بخواهد شکایت کند علیه خودش می کند،و احدالناسی جز قلم خویش را شریک جرم خود نمی گیرد!...اما با این همه زبان کتاب هایش از همه درازتر است. بگذار،این بار،باران بیاید؛ خودم می دانم که چه سان باید خیس بشوم کوچک همۀ بزرگان؛
برايم جذابترين وجه قضيه آن نقطه ي شروع است، لحظه اي كه مرزي است ميان بودن يا نبودن. نيستي، اما بعد متولد كه مي شوي هستي. از آنسو درست مانند مرگ، كه لحظه مرزي بودن و نبودن است. از اين لحاظ شايد تولد و مرگ كمي شبيه هم باشند، لابد نيستند البته چون براي تولد ها كيك با شمع تهيه مي كنند اما براي مرگ مثلا خرما با گلاب. مي خواهم براي روز تولدم سياه بپوشم، خرما و گلاب توي سفره بچينم و سوره ي ياسين بخوانم. باشد كه كمي مرگ را بفهمم، تولد را كه نفهميدم . با مرگ وضعيتمان كمي بهتر است. یاد شعری از مهین بارور میافتم که می گوید : برای هر تولد این مرگ است که صبورانه می خواند تولدت مبارک! و الا ایُ حال نمی دانم در طرح خدای بزرگ چه نقشی دارم و چه سرنوشتی ولی اینقدر می دانم که بی هیچ نیست. و چه سخت است تنها متولد شدن؛ دکتر علی شریعتی تاریخ : 20 سال پس از آغاز.
کم تر کسی را می یابیم که در جاده های ايران سفر کرده باشد و بگويد که هرگز خودرويی را ندیده است که روی آن بيت شعر يا عبارتی (معمولن از دیدگاه ادبی کم مايه و گاه زيرکانه) نوشته شده است.مسافرانی که در پس اين خودروها حرکت می کنند، با چشم برداشتن از جاده و اطراف، کنجکاوانه اين بیت ها و عبارت ها را می خوانند و از خواندن آن ها گاه شاد و گاه از معنای نهفته در آن ها رنجيده می شوند. اين نوشته ها معمولن پیرامون موضوع های عاشقانه، عاطفی و يا مذهبی هستند: بزن بر سينه ام خنجر / ولی هرگز نمير مادر، بگو ماشاءالله!، به کجا چنين شتابان؟، درب و داغون خودتی!، دنيا محل گذره، ما می گذريم ولی اون نمی گذره، از جمله چند نمونه از اين "ماشين نوشته" هاست. اين ادبيات حقيقتی انکار ناپذير از زندگی قشری از جامعه و فرهنگ آن ها است و بیش تر ِ پيام های آن، حکایت از داغی جانسوز و قديمی می کند و بیانگر احساسات درونی رانندگانی است که در ايران فعاليت مي کنند. گر چه "ماشين نوشته" ها در گذشته بيش تر باب بوده است، ولی هنوز بسياری از رانندگان کاميون، اتوبوس، وانت بار و تاکسی برای گفتن حرف های دل خود به اين روش وفادار هستند. نوشته های آنان از لحاظ ادبی، جامعه شناختی و روان شناختی اهمیت دارد و اگرچه مردم ايران حتا عوام، با شعر و موسيقی ايران رابطه ای تنگاتنگ دارند، اما ادبيات رانندگان را مي توان از ادبیات ساير صنف ها جدا دانست و اين موضوع به خوبی از شعرها و نوشته های آنان بر روی ماشين های آنان دريافت شدنی است. به عنوان مثال بر روی کاميونی نوشته است: "موتوری بزن کنار که پيکان خوراک من است" که مي توان دريافت که راننده ی چنين ماشينی فردی پر هيجان و ماجراجو است و سرعت زياد برای او اهمیت بسیار دارد. یا بر روی ماشین ديگری آمده است: "تنهای شب" که تنهايی در تاريکی شب می تواند از دغده های اين راننده باشد. از آن جا که اين قشر از رانندگان اغلب در سفر هستند، "تنهايی"، "هجران"، "دوری" و "مادر" بيش ترين مفاهيمی هستند که آنان به طور مستقيم يا غير مستقيم به آن ها اشاره کرده اند. - پشت يک وانت بار: کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت. و- عاشق بی انتظار مادر. - پشت خاور نوشته شده بود: سرعت را من تعيين مي کنم. - پشت کاميون : دريای غم اردک ندارد. - زندگی نگه دار!، پياده می شم. - بر پشت کاميون حمل زباله نوشته شده بود "طعنه بر خواری من ای گل بی خار مزن- من به پای تو نشستم که چنين خوار شدم". - و اخيرن در تهران پشت يک پيکان نوشته شده بود: "GO WITH WITH" يعنی برو بابا. و- هر چه بعضی انسان ها را بيش تر می شناسم، گرگ ها را بيش تر تحسين می کنم. - يک روز که به دانشگاه مي رفتم پشت يک ماشين فاضلاب کش خوندم که نوشته بود: نگاه نکن به کارم، محتاج روزگارم. و-به روز تنگدستی آشنا بيگانه می گردد. و- پشت يک کاميون نوشته بود: به دريا رفته می داند مصيبت های دريا را. - سال ها پيش پشت يک ماشين خواندم: دو چيز در دنيا صدا ندارد / ننگ ثروتمند و مرگ فقير. - خواهی که جهان در کف تقدير تو باشد / خواهان کسی باش که خواهان تو باشد. کاميون: به گنده تر و خرتر از خودت احترام بگذار! - به مُد پوشان بگوييد آخرين مد کفن است. - عيب رندان مکن ای زاهد پاکيزه سرشت / سرنوشت دگران بر تو نخواهند نوشت. - مواظب باش ای دلاور نمالی به بنز خاور . - يواش برو که دلم زير پای توست. - بر روی ماشين خاور بيابانی اين شعر نوشته شده بود: ای جوان تا توانی زن مگير / طوق لعنتی است بر گردن مگير. - پشت يک کاميون درب و داغون این بيت نوشته شده بود: اغنيا بنز سوارند / من مسکين بر تو / جان به قربان تو ماشين که بنز فقرايی. - در چاله چوله های عشقت شافنرم شکست. - مبر ز موی سفيدم گمان به عمر دراز / جوان به حادثه ای زود پير مي شود گاهی. - در افغانستان در عقب اکثر مينی بوس ها نوشته اند: آهسته برانيد، به سلامت برسانيد / نی خود را به شفاخانه (بيمارستان) و زندان بکشانيد. - چرخ قلبم رو با ميخ نگاهت پنچر نکن. - پشت کاميونی نوشته بود: من از عقرب نمي ترسم ولی از سوسک مي ترسم/ من از دشمن نمي ترسم ولی از دوست مي ترسم. - راديات قلب من از عشق تو جوش آمدست / گر نداری باورم بنگر به روی آمپرم. - آن قدر در کشتی عشقت نشينم تا سحر/ يا به ساحل مي رسم يا غرق دريا می شوم. - پشت تعدادی از کاميون ها در افغانستان می نويسند: من نمی گويم مرا ای چرخ سرگردان مکن / هرچه می خواهی بکن محتاج نامردان مکن! - تو برو من ميام. - دنبالم نيا آواره ميشی. - گازش بده نازش نده. - دادش مرگ من يواش. - پشت يک کاميون در جاده ی ساوه نوشته بود: بوق نزن راننده خوابه.! - ياد آن روز که در صفحه شطرنج دلت... شاه عشق بودم و با کيش رخت مات شدم. - پشت يک بنز خاور نوشته بود: در طواف شمع مي گشت پروانه ايی / سبقت بي جا مگير جانم مگر ديوانه ايی؟ - پشت يک کاميون نوشته بود: روی قلبم نوشتم ورود ممنوع / عشق آمد و گفت بي سوادم! - پشت يک مينی بوس با حروف انگليسی نوشته بود : zoornazanfarsineveshtam. - از حاثه ترسند همه کاخ نشينان / ما خانه بدوشان غم سيلاب نداريم. - واسه همه لاتی واسه ما شکلاتی! - دنيا همه هيچ و زندگانی همه هيچ / ای هيچ برای هيچ بر هيچ مپيچ. - از کسی باکی ندارم چون خدا يار من است ... و بالاخره - "رفيق بی کلک مادر" .. - -
شب « قدر» است بيا قدر بدانيم كمي خانهء دل ز گناهان بتكانيم كمي شعله افتاده به ملك دلم از فرط گناه دوست را از دل اين شعله بخوانيم كمي روح را صيقل آيينه دهيم از دل و جهان آه را تا ملكوتش برسانيم كمي عهد بستيم و شكستيم بسي، كاش كه ما بر سرعهد، وفادار بمانيم كمي پوشه از بار گناهان شده پر حجم، بيا رمضان است به آتش بكشانيم كم بنشانيم نهالي به اميد ثمري چشمه از چشم به پایش بدوانيم كمي
۩ مکتوب یعنی نوشته شده. به نظر اعراب نوشته شده به راستی برگردان مناسبی نیست، چون با این که همه چیز پیشاپیش نوشته شده، اما خداوند مهربان است و فقط برای آن همه چیز را پیشاپیش نوشت تا ما را یاری کند. سرگردان در نیویورک است. با این که قرار ملاقاتی دارد،دیر از خواب بیدار می شود؛ و وقتی هتل را ترک می کند، می فهمد که پلیس اتومبیلش را با جرثقیل برده. دیر سر قرارش می رسد، ناهار بیش از اندازه طول می کشد،و به مبلغ جریمه اش می اندیشد. پول زیادی است. ناگهان، به یاد اسکناسی میافتد که دیروز در خیابان پیدا کرده.بین آن اسکناس و حوادثی که آن روز صبح بر سرش آمده،رابطۀ غریبی می بیند. - که می داند؟ شاید این پول را پیش از کسی یافتم که بنا بود پیدایش کند! شاید این اسکناس را از سر راه کسی برداشتم که واقعاً به آن نیاز داشته. که می داند؟ شاید در آن چه پیشاپیش رقم خورده، دخالت کرده ام! احساس می کنم باید از شر این اسکناس راحت بشود، و در همان لحظه چشمش به گدایی می افتد که در پیاده رو نشسته. بی درنگ اسکناس را به او می دهد و احساس می کند میان پدیده ها تعادلی برقرار کرده است. گدا می گوید: یک لحظه صبر کنید، من دنبال صدقه نیستم. من یک شاعرم و میخواهم در ازای این پول شعری برایتان بخوانم. سرگردان می گوید: خوب، پس کوتاه باشد، من عجله دارم. گدا می گوید: « اگر هنوز زنده ای ، به خاطر آن است که هنوز به آن جا که باید باشی ، نرسیده ای.»
1169 سال است که امام منتظر 313 مرد است … این عشق آتشین ز دلم پاک نمی شود مجنون به غیر خانه لیلا نمی شود بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی که یوسف زهرا نمی شود
که خدا با باران، دفتر اندیشه ی تاریکم را سبز کند... گیج گیجم...همه جا باران است...پس چرا دفتر شعرم خالیست !!! باز "حتما" چتر خودخواهی ذهنم باز است.....!!!
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرتان زخم دار است با ریشه ها چه می کنید ؟ گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید گیرم که می کشید گیرم که می برید گیرم که می زنید با رو یش ناگزیر جوانه ها چه می کنید ؟ خسرو گلسرخی
استاد فلسفه در مقابل شاگردان ایستاده بود و چند چیز هم در مقابلش روی میز قرار داشت. همه ی چیز ها ی دیگر از دست بروند و فقط آنها بمانند،هنوز زندگیتان پر است. یکی از شاگردان دستش را بلند کرد و گفت:چای در این بین نشان دهنده ی چه چیزی بود؟
واقعا این دنیای دون چه ارزشی داره .میشه تمام عمر خسرو شکیبایی رو تو یه صفحه جا داد .وای به حال ما که سر و تهش ارزش یه نیم خط رو هم نداره .به همین سادگی اینم رفت خدا رحمتش کنه.
فاتحه لطفا البته اگه دوست دارید. در
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد، تو به من گفتي: - ” از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“ باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.زندگی را تماشا می کرد.رفتن و ردپای آنرا و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون , به در و دیوار دل می بندند.جغد اما می دانست که سنگها ترک می خورند,ستونها فرو میریزند,درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند.او بارها و بارها تاج های شکسته وغرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود.او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداریش می خواند.وفکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها با این آواز کمی بلرزد روزی کبوتری از آن حوالی رد شد. آواز جغد را که شنید گفت : بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی.آدمها آوازت را دوست ندارند.غمگینشان می کنی.می گویند بد یمنی و بدشگون و جز خبر بد چیزی نداری قلب جغد پیر شکست. سکوت او آسمان را افسرده کرد آن وقت خدا به جغد گفت آواز خوان کنگره های خاکی من!پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمان گرفته جغد گفت : خدایا آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.خدا گفت آوازهای تو بوی دل کندن می دهد وآدم ها عاشق دل بستن اند.دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ.تو مرغ تماشا و اندیشه ای.و ان که می بیند و می اندیشد به هیچ چیز دل نمی بندد.دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست.تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ جغد بخاطر خدا باز هم بر کنگره خاکی دنیا می خواند و آن کس که می فهمد می داند که آواز او پیغام خداست
يك روز مسوول فروش ، منشی دفتر و مدير شركت برای ناهار به سمت سفره خانه ای قدم می زدند… یيهو يه چراغ جادو رو زمين پيدا می كنن و روی اون رو مالش ميدن و غول چراغ ظاهر ميشه… غوله ميگه: من برا هر كودوم از شوما يه آرزو برآورده می كونم.(حتما متوجه شدید که غوله اصفهانی بوده!) منشی با کله می پره جلو و ميگه : « اول من ، اول من ، اول من!… من می خوام كه توی کیش باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيك ، هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم و یک کارت سوخت روزی ۱۰۲۴ لیتری داشته باشم »… شپرق ! غيب ميشه ! منشی رفت واسه کیش بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: « حالا من ، حالا من! … من می خوام توی خزرشهر كنار ساحل لم بدم ، يه دلاک شخصی و يه منبع بی انتهای آب زرشک داشته باشم و تمام عمرم حال كنم »… شپترق ! غيب ميشه ! مسوول فروش هم ناپديد ميشه بعد غول به مدير ميگه : حالا نوبت توءس … مدير ميگه : « من می خوام كه اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شركت باشن! نتيجه گیری اخلاقی: هميشه اجازه بده اول رئيست صحبت كنه.
چه بگويم؟ سخني نيست. مي وزد از سر اميد، نسيمي؛ ليك تا زمزمه اي ساز كند در همه خلوت صحرا به روش ناروني نيست. چه بگويم؟ سخني نيست. *** پشت درهاي فرو بسته شب از دشنه دشمني پر به كنج انديشي خاموش نشسته ست. بام ها زيرفشار شب كج، كوچه از آمدو رفت شب بد چشم سمج خسته ست *** چه بگويم ؟ سخني نيست. در همه خلوت اين شهر،آوا جز ز موشي كه دراند كفني نيست. ونذر اين ظلمت جا جزسياهی نوحه ی مرده زني نيست، ورنسيمي جنبد به رهش نجوا را ناروني نيست. چه بگويم؟ سخني نيست... *****
اگر فکر میکنید خسته و وامانده اید. خسته و وامانده هستید اگر فکر میکنید جرات مواجه شدن و مبارزه کردن ندارید.جراتش را ندارید اگر دوست دارید پیروز شوید ولی فکر میکنید که نمیتوانید به طور حتم پیروز نخواهید شد اگر فکر میکنید شکست میخورید از همین الان شکست خورده اید نقطه شروع موفقیت ارزوهای است که شخص در سر دارد: و همه اینها به طرز فکر او بستگی دارد. اگر فکر میکنید در مقام بالایی هستید در مقام بالایی قرار دارید برای پیشرفت کردن و به درجات بالا رسیدن باید فکرهای بزرگی در سر داشته باشید.در میدان نبرد زندگی دیر یا زود همیشه کسانی پیروز میشوند که فکر میکنند میتوانند.نه انهای که قویترند و سریعتر عمل میکنند |
About![]()
87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/04/01 - 87/04/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 Links
معجزه عشق |